النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

14ماهگی

با تمام عشقی که تو وجودم شعله می کشه ، از سر صدق و محبت به تنها دخترم النا عشقم  سلام می دم . سلام می کنم به دختری که  هر روز عزیز تر از دیروز ، تمام وسعت این قلب ناچیز  مامان رو احاطه کرده . سلام می دم به دخترم که نگاه من رو به زندگی قشنگتر کرده . به دختری  که با اومدنش دنیا رو یه رنگ دیگه کرد و معنی مهر و عشق و محبت مادری رو بهم دیکته کرد .   وای النای من  نمی دونی تازگیها آخر شب که می شه چه لحظاتی رو باهات دارم . شاید بعد از مدتی ، دیگه این لحظات تکرار نشه . وقتی شب می شه و چشمهای تو سنگینی خواب رو تحمل می کنه ، تو رو بغل می کنم و آروم آروم برات لالایی می خوونم و شیر می...
31 تير 1392

تولد بابا مرتضی

امروز تولد همسر مهربونم یه بابایه بین نظیر وفداکاره دوساله که به خاطر اومدن النا وروجک من نتونستم بیرون برم برای  بابایی کادو بخرم ولی قول میدم سال بعد هر سه سال رو براش جبران کنم گرچه که میدونم هر کاری بکنم جوابگوی محبتش و ازخود گذشتگی بابایی نمیشه تو هیچی کم نداری؛ برای همه  چیز من بودن تولدت مبارک   النا خانم که دیشب یه بوس خوشگل وقشنگ به باباش کادو داد در  ستاره بارانِ میلادت میان احساس من تا حضور تو حُبابی است از جنس هیچ از  دستان من تا لمس نگاه تو آسمانی است به بلندای عشق جشن میلادت را  به پرواز می روم دراین خانگی ترین آسمانِ بی انتها آسمانی که نه  برای من نه ب...
11 تير 1392

مادرانه

تغییر کرده ام  حس میکنم خیلی وقت است .....اما.... این روزها هر بار تورا میبینم حسم قوی تر وافکارم پررنگ تر میشود  تا قبل از این مادری بودم که مادرانه هایم را به پایت میریختم  شاید رفتار تو متحولم کرد.....فهمت ....درکت ....عکس العملت  بزرگ شدی دخترم دیگر آن کوچکی که با هر صدایی میترسید نیستی ...میترسی !اما میخواهی بدانی صدا  از کجا بود ؟ دختر کوچولوی من ...حالا قبل از هر شیطنتی سرت را میچرخانی ومن را پیدا میکنی ...لبخندم را میخواهی  برای ادامه دادن  دیگر موقع آب خوردن خودت لیوان را در دست میگیری با اینکه چیزی نصیبت نمیشود ولی این استقلال را  دوست داری .....   شبها وقتی چشم ب...
8 تير 1392
1